زنده گی نامه محمدافسر رهبین

محمد افسر رهبین در سال 1337 هجری خورشیدی در روستای شاکایِ حکومتی بگرام ولایت پروان دیده به جهان گشود. پدرش، میرزا محمد اصغرخان از میرزا های سرشناس شمالی بود. رهبین، تعلیمات ابتدایی، متوسطه و ثانوی را در لیسۀ جمعیت بگرام به پایان رساند. سپس برای پیگیری تحصیلاتش به موسسۀ ادارۀ صنعت شامل شد که ازان به سال 1358 گواهینامه بدست آورد.

رهبین از همان آوان کودکی که به گفتۀ خودش پدر درکنار تدریس قرآن، حافظ را نیز روی زانویش گذاشت، دلبستۀ شعر شد.

از افسر رهبین چندین مجموعۀ شعر در دست است. رهبین از همان آغازینه سالهای سرودن شعر، با مردم خود بوده است. بنمایۀ شعر رهبین را برداشتهایش از فرهنگ و اجتماع خودش می سازد. شعر رهبین آیینۀ تمام نمای رویدادهاییست که بر جامعه و انسانهایش می رفته است.

پختگی و مقام ادبی رهبین را همین بس که چکاد بلند ادبیات ما، استاد واصف باختری در موردش گفته بود: اگر ده شاعر در حال حاضر در کشور داشته باشیم، بیشک که رهبین یکی از آنهاست.

از ویژگی های شخصیت رهبین یکی همین که برای شاعر شدن و شاعر بودن همه زندگی اش را وقف کرده است اما برای شاعر شناختانده شدن نه به تگدی به دربار کسی روی می آورد و نه هم برای بدست آوردن تایید دیگران به بازارگانی و داد گرفت های معمول. از همین روست که رهبین را بدان مایه و اندازه یی که باید شهرتی به سطح عامه ندارد. اما جامعۀ ادبی ما هرگز نمی تواند از کنارش بی تفاوت بگذرند. با اینهمه بنا به گفته یی، در برابر رهبین یک توطیۀ سکوت در جامعۀ ادبی ما جاری بوده است. چرا که رهبین در قید و بند روابط سیاسی و محفلی گیر نمی کند...

زمانی که رهبین شعر بلند "خط مشی" را نوشت اوج ویران شدن کابل بود و رهبین بدون پاس خاطر هیچکسی به انتقادی سخت از همه پرداخت. او بود که هم از جنایت در خط اول جنگ سخن گفت و هم در خط سوم. رهبین از شعر و از شعور در برابر کرنش و چاکرمنشی بیشعورانه و افتیدن روشنفکر به دامن سیاستمدارانِ "بی پدر و بی مادر" دفاع کرده است.

مشکل است درین زندگینامه کوچک زندگی بزرگ صاحبش را بیان کرد. بهتر همان است که ا ین کار را به فرصتی دیگر، که زمینه یی فراخور برای بررسی همه جانبه از جایگاه ادبی و فرهنگی رهبین فراهم آید، بگذاریم.

اینجا رهبین را با غزلی از او و دیدگاهی از خودش در مورد غزل باز می شناسیم:

 

غزل

محمد افسر رهبین

آهی کشید و رفت غریبانه شد "غزل"

در دشت‌های خاطره دیوانه شد غزل

افتاد روی دوش سحر، تار تار تار

گیسوی سرخ بود که شب شانه شد غزل

دیوان «قاف» را همه جادوی حسن کرد

بسیار آبروی پریخانه شد غزل

افسانه خواند و خواند همش از برای عشق

یک تکه درگرفت و چراغانه شد غزل

تسبیح سبز مادرِ گندم‌فروش بود

در دامن کبود خدا، دانه شد غزل

با من برای پرورش زخمهای من

از شعرِ اشک پرشد و پیمانه شد غزل

یک جرعه درد، یک نفس خوشگوار بود

در جان سبک نشست و صمیمانه شد غزل

 

نشستی در پای غزل:

غزل برای من، حکم معشوق گمشده را دارد. تمام خواب‌هایم از حضور این«شمس گمگشته» لبریز است. سال‌هاست با این عزیز نفس می‌کشم. نفس‌هایم پر از غزل‌اند. غزل با من قرآن می‎خواند، غزل با من حافظ می‌خواند، غزل با من به «صنف اول الف» می‌رود، غزل با من یخمالک می‌زند، غزل با من لاله می‌چیند،

غزل با من "توپ دنده" می‌کند، غزل با من "کشت هوی کشت" می‌کند، غزل با من از باغ همسایه آلوچه می‌دزدد، غزل با من غزل با من کجاوه می‌کشد، "انگورِ قنداری" می‌دزدد، غزل با من توت می‌تکاند، غزل با من تلخان می‌چُکد، غزل با من سبد می‌بافد، غزل با من جوان می‌شود، عاشق می‌شود، غزل با من نای می‌زند، غزل با من شب‌های مهتابی را به رروی تخت‌بام بیدار می‌ماند، بالشگاه را می‌گذارد و به دانشگاه می‌رود.

غزل با من بوی بدِ 7 ثور را حس می‌کند، غزل با من در ته چکمه های تجاوز می‌افتد، غزل با من به نبرد برمی‌خیزد، غزل بامن در برابر شانزده بمب ناپالم و بیست‌وسه کشته‌ی دهکده‌ی کوچک ما، سی‌ودو بار می‌میرد و چهل‌وهشت بار برمی‌خیزد، با غزل با من تابوت پدر را به شانه می‌کشد،

غزل با من بر زخم‌های خواهر اشکدارو می‌نهد، غزل با من بر زخم‌های برادر خشمدارو می‌افشاند، غزل با من برای همه‌ی باغی‌های شهید«ترانه‌های شبانگاهی» می‌سراید، غزل با من به زندان می‌افتد، غزل با من شلاق می‌خورد، دشنام می‌شنود و از همه خادیست‌های جوان حتا «مقیم پیکار» تشکر می‌کند که بیچاره‌ها نتوانستند مرا پوره بشناسند.

غزل با من، از مستنطق ریاست تحقیق که با سخاوت لایق‌الشأن، حکم ماده‌ی اول فقره‌ی اول قانون جزای جرایم علیه امنیت داخلی و خارجی را برای من درخواست نموده بود، پوزش می‌خواهد که آرمان انقلابی! او در مورد بنده برآورده نگردید.

من با غزل مهاجر می‌شوم، من با غزل به اردوگاه آوارگان می‌روم، من با غزل گرمای "ببو"، "جلوزی"، "شمشتو"، "ناصر باغ" ... را حس می‌کنم و آفتاب سیاه‌تابِ پشاور بر پوستم می‌نویسد: UN) ( من باغزل در مشهد به لهجه‌ی تهرانی صحبت می‌کنم تا کسی برایم نگوید: «اف ـ غان»!!

من با غزل به آن سوی آب‌های شور می‌روم تا حتا برای یک روز رودبارهای خونی کشورم را فراموش کنم، اما دوباره به سرزمین آتش خورده‌ی خویش برمی‌گردم. من با غزل به پیشواز نامیمون 8 ثور می‌روم، من با غزل زیر باران خمپاره می‌نشینم تا زخم‌های کابل را سُرخ‌تر حس کنم. من با غزل مشاجره‌ی خونین "زنبورک" و "آسمایی" را نگاه می‌کنم، من با غزل در دامنه‌ی افشار دفن می‌شوم.من با غزل سرهای بریده را از جویچه‌های کوته‌ی سنگی تا کوچه‌های دهمزنگ به دامن می‌چینم و در گورستان "اتحاد و وحدت" دفن می‌کنم.

من با غزل «خط مشی» می‌نویسم. غزل با من در سیطره‌ی «ریش و دستار» اسیر می‌گردد، غزل با من در سوگ ( بودا ) مویه می‌کند.

غزل با من در سرزمین مقاومت ـ در خط اول ـ در بگرام ـ شب‌ها گرسنه می‌جنگد و روزها یک تکه تلخان و چند دانه توت را با رزمنده‌گان مقاومت قسمت می‌کند.

غزل با من در « دره‌ی صوف» طعم سبز علف‌های کوهی را معتاد می‌گردد، غزل با من برای کشتگان «یکاولنگ» و «شهر مولا علی» قصیده‌ی خون می‌آفریند، غزل با من برای کشته‌های «دشت لیلی» نیز درد می‌کشد.

غزل با من برای سرزمین سوخته ـ برای شمالی ـ مرثیه می‌سراید.من با غزل در "نهم سپتمبر" منفجر می‌شوم و در یازدهم سپتمبر چاووشان جهانی تکه‌های بدنم را جمع می‌کنند و از آن کلیشه‌ی «بُن» را می‌سازند تا را ه را برای اطراق

"گشتی"‌های‌شان در سرزمین مقدس آماده سازند. تکه‌های من و غزل باز ازهم می‌پاشند، تکه‌های من و غزل در چارراه‌های «ارگ» لگدمال می‌شوند و با اینکه دوست دارم باری در «هوتل آریانا» شب شعر برگزار نمایم، برایم گفته می‌شود: «!...GO»

تکه‌های من و غزل را در بسته‌های چندکیلویی جا می‌دهند و در دسترس "وزارت مبارزه با مواد مخدر" می‌گذارند. تکه‌های من و غزل را "ان، جی، او"ها در بدل دالر می‌خرند تا از آن «کوفته‌ی انگریزی» تهیه کنند.

تکه‌های من و غزل تا دوردست‌ها می‌پرند، تکه‌های من و غزل را در شاخه‌های خرمابنان «فلوجه» خون‌آویز می‌یابند، تکه‌های من و غزل را در «دارفور» دفن می‌کنند، مگر بخار آن بر قله‌های «کشمیر» برف سرخ می‌بارد. تکه‌های من و غزل به سرزمین خویش برمی‌گردند، به سرزمین توت و تاک، به سرزمین «مادرِ مَی»، به سرزمین نای و نَی.

و تکه‌های من و غزل هر بهار در گریبان شکوفه‌ها جای می‌گیرند و هر پاییز همنوای برگ‌های خونین سپیداران به خاک می‌نشینند، چرا که:من با غزل، سال‌هاست مرده‌ام، من با غزل، سال‌هاست زنده‌ام!

 

افسر رهبین در سمتهای رسمی یِ زیر کار کرده است:

ـ مسؤول ارزیابی نشرات تلویزیون ملی

ـ مبصر سیاسی آژانس اطلاعاتی باختر

ـ رئیس هنر وادبیات رادیوتلویزیون ملی

ـ رئیس فرهنگ و ادب وزارت اطلاعات و فرهنگ

ـ وابستهء فرهنگی در هندوستان

ـ مسؤول امور فرهنگی کمیسیون غزنی 2013(اکنون)

 

سردبیریها :

1 ـ سردبیر مجلهء آواز

2 ـ گردانندهء نشریهء فریاد عصر

3 ـ سردبیر مجلهء فرهنگ

4 ـ سردبیر ماهنامهء خورشید

5 ـ سردبیرگاهنامهء میزان(ماهنامهء سفارت کبرای افغانستان ـ دهلی نو)

6 ـ سردبیر گاهنامهء غزنی 2013

 

آثارچاپ شده:

1 ـ در خط فاصله ها( 1367 ) شعر

2 ـ خط مشی(1377 ) شعر

3 ـ ترانه های شبانگاهی ( 1379 )شعر

4 ـ هم آب هم آتش( 1380 ) نقدشعر

5 ـ من و مادرم( 1384 ) شعر

6 ـ بیست سوگسرود برای موجزده گان سونامی آسیا( 1385 ) شعر

7 ـ هزارنای( 1389 ) شعر

8 ـ غریبنواز ( 1389 ) ترجمه از منبع اردو

9 ـ رند شیراز و طوطی هند( 1389 ) پژوهش

10 ـ شاعران فارسی سٌرا درهند( 1389 ) ترجمه از منبع اردو

11 ـ زخم ( 1389 ) غزلهای اردو

 

آثار آمادۀ چاپ:

1 ـ علم گنج (شعر)

2 ـ غزلنامه ( شعر)

3 ـ چلهء عشق( غزل)

4 ـ صنم گریزپا( پژوهش)

5 ـ غبارخاطر( ترجمه، اثر مولانا ابوالکلام آزاد، اردو)

 

شرکت در همایشهای جهانی:

ـ خیام و هندوستان( 1382 ، دهلی نو)

ـ نخستین همایش چشم انداز شعر فارسی(تهران، 1382 )

ـ جشنوارهء بین المللی کتاب تهران( 1381 با سخنرانی)

ـ همایشهای زبان فارسی و عربی در کلکتهء هند( 1385 و 1386 )

ـ همایش «تاثیرات اخلاقی مثنوی معنوی بر ادبیات هند، دانشگاه گوهاتی ، آسام، هندوستان 1386 )

ـ ادبیات ملفوظ درهند، دانشگاه اسلامی علی گر، هندوستان(1387 ) سخنرانی

ـ همایش امیرخسرو ، دهلی، جامعهء ملیهء اسلامیه، دهلی، هندوستان(1386)

ـ همایش بین المللی مولاناجلا ل الدین محمد بلخی، جامعهء ملیهء اسلامیه( 1386)

ـ همایش بین المللی غالب، دهلی، هندوستان( 1385 ) ارائهءمقاله به زبان اردو

ـ همایش بین المللی بیدل، دهلی نو، (1385 ) ارائهء مقاله به زبان اردو

وشماری دیگر

 

شرکت در مشاعره های بین المللی زبان اردو و خواندن اشعار اردو:

1 ـ جشن بهار، دهلی نو، 1386

2 ـ یادغالب، دهلی ، 1386

3 ـ پاک ـ اندیا ـ افغان (شاعران اردوسرای پاکستان، هند و به نماینده گی از افغانستان، رهبین 1386 )

4 ـ مشاعره در شهر جانسی هند( 1387 )

5 ـ جشن بهار، شاعران اردوزبان سراسر جهان، دهلی نو(1387 )

6 ـ جشن بهار، شاعران اردوزبان سراسر جهان، دهلی نو (1388 )

 

ارسالی جناب رحیل صاحب

/ 0 نظر / 224 بازدید