اهدا به: دوکتور اسدالله شعور

 

 

ادبیات شفاهی و نمونه یی ازان

 

نوشته: عصردولتشاهی

 

 ادبیات شفاهی (گفتاری)
زیبا ترین بخش از ادبیات وهنرهر قوم و هرملتی را میسازد. تمامی آنچه در زندگی یک
جامعه روی میدهد، به گونه یی نه به گونه یی، در گفتار،ضرب المثل ها، چیستان ها، در
افسانه ها، در چار بیتی ها و در واژه های مردم نقش می بندد. به سخنی دیگر اهل
هرزبانی، همه روزه هزاران مفهوم تازه و احساس بکر را که حاصل اندیشه و تجربهء مادی
و معنوی شان است،  به کمک زبان بیان
میدارند اما شمار ناچیزی از آنها میتوانند ثبت شده و منحیث فرآوردهء معنوی انسان
ها به دیگران برسد.

 

ثبت مفاهیم، اندیشه ها و ارزش ها در زبان به دوگونه به سر
میرسد که یکی گفتاریست ودیگری نوشتاری. آنچه از ادبیات مردم، به گونهء نوشتاری روی
سنگ نبشته ها، برگهای کتاب ها، مجلات وروزنامه ها ماندگار گردیده اند، درینجا مورد
بحث ما نیستند. بلکه سخن ما متوجه آن بخش درخشان ادیبات است که نوشته نشده اند اما
وجود دارند، نفس میکشند و جایگاه بس مهمی در فرهنگ مردم دارند. به نظر من، یک ضرب
المثل، یک چاربیتی، یک چیستان و یک افسانهء فلکلوری به همان اندازه تاثیر، قدرت
اقناع، پایایی و زیبایی دارد که کتاب های ماندگار در عرصه فرهنگ برای هرقوم و
طایفهء بشری. چه بسا که میتوان مفهوم یک کتاب را در یک ضرب المثل گنجانید. چه بسا
که زیبایی صد غزل را دریک چاربیتی دریافت. چه بسا که عمیقترین مفاهیم فلسفی و
اندیشوی را از افسانه های فلکلوریک مردم بدست آورد.

 

اگر گفته شود زبان تاریخ است، گزافه نخواهد بود. وقتی به
ماندگاری نقش رویداد ها در تاریخ اقوام نظر کنیم، در می یابیم که این نقش بیشتر
ازان که بر در و دیوار، مغاره ها و سنگنوشته ها، آثارتاریخی و باستانی حک شده
باشند، در زبان مردم رسوب کرده اند.

 

همانگونه که کالبد شگافان پس از هزاران سال میتوانندبا کالبد
شگافی اجساد فرعون های مصر علت مرگ آنها را دریابند، به همان گونه میتوان چگونگی
وقایع تاریخی را با پژوهش در زبان وادبیات شفاهی مردم دریافت. به گونهء مثال آیا
نمیتوانیم حتی بدون به کار گیری وسایل و دانش تخصصی در تاریخ و فلکور از ضرب المثل
ها ومصطلحات  ذیل به وقایع تاریخی از دو
صد  تا دو سه هزار سال پیش پی برد؟

 

از خانه سرکار تیل چکید در دامنت بگیر([1])

دستت ازینجه تا لندن خلاص

جمع کردن لغمانی خوراک مغل

نوشداروی پس از مرگ

 

باور دارم که دانشمندان عرصهء تاریخ، زبان و ادبیات تاکنون
شماربیشتری ازین گنجینه ها را دریافته اند و درآینده نیز درخواهند یافت که بتواند
زوایای بیشتری از تاریخ و فرهنگ بزرگ وپر برگ و بار ما را روشن بسازند.

 

اینجا هدف ما پرداختن به یکی از جلوه های ادب شفاهی است که اگر
کار های ارزشمند دوکتور اسدالله شعور درین عرصه را به یکسو بگذاریم،  تاکنون چنانچه سزاوار است به آن پرداخته نشده
است. منظور من سرود ها و آهنگ های محلی است که بازگو  کننده تاریخ، فرهنگ، رویداد ها و مناسبات ویژه
در جامعه است.

 

آهنگ ها و سرود های محلی به خاطر «محلی» بودن شان در بسیاری موارد
از توجه باز میمانند. زیرا ازیکسو نویسندگان و پژوهشگران در حال حاضرعلاقه یی به
مسایل محلی نشان نمیدهند و میترسند ازین که "ایشان" تنگنظر و وابسته به
یک سرزمین، محل، و یک قوم شناخته نشوند 
واز سوی دیگر درگذشته وابستگی نهاد های فرهنگی، چاپ ونشر به دستگاه های
دولتی سنگ های زیادی را از هرجهت برسرراه پژوهشگران میلولاند. به ویژه که ادبیات
شفاهی همان بخشی از تاریخ را باز گو میکند که حکام روی آن پرده انداخته اند و از
افشا شدن حقایق تاریخی ترس دارند...

 

شاید بیست سال پیش بود که کتابی از داکتر اسدالله شعور زیرعنوان
"خبر و ادبیات شفاهی(؟)"  را از
کتابفروشی روی دیوار پارک پیشروی هوتل سپین زر بدست آوردم. درین کتاب به توضیح
برخی رویداد های تاریخی برخوردم که داکترشعور از ادبیات شفاهی و آهنگ های محلی
بدست آورده و پیشکش خوانندگان و تشنه گان فرهنگ و تاریخ کرده بودند. ازان زمان
تاکنون بارها به تداوم همچو پژوهش هایی از سوی اهل فن دلبسته گی داشتم و چشم به
راه آثاری ازان دست بوده ام که بیانگر تاریخ ناگفته، نانوشته  وناشنیدهء نقاط دیگری از سرزمین ما باشد.

 

دردوران جهاد برحق و مقدس مردم افغانستان در برابر متجاوزین
شوروی و پادو های محلی شان، در سراسر کشور عزیز ما و درحوزهء فرهنگی زبان های
مختلف کشور، هزاران داستان، شعر، چاربیتی، لندی، و سرود های محلی ساخته شد که
ایجاب میکند هرچه زود تروپیش ازان  که زیر
گرد و غبار بمباردمان فرهنگی و اطلاعاتی عصر جدید از میان بروند به گرد آوری آنها
پرداخته شود.

 

چنانچه چندی پیش از ورای رادیوی "آزادی" شنیدم، بخشی
در اکادمی علوم افغانستان ایجاد شده که به جمع آوری چاربیتی ها و لندی های یادگار
دوران جهاد میپردازند. ازطریق همین رادیو چار بیتی هایی شنیدم که بیجا نخواهد بود
برخی از آنها را که یادداشت کرده ام، اینجا بگذارم.

 

به جان تیربارانت 
بمیرم

به زخم خون چکانت من بمیرم

الهی نسل روسا دربگیره

به طفل نوزبانت من بمیرم

 

شهید نوجوان ای جان مادر

کفنت خون چکان ای جان مادر

شوروی بچهء افغانه کشته

زبیدادش فغان ای جان مادر

 

به سنگر میروم مادر دعاکو

اگر تنها شدی صبر خدا کو

اگر از مرمی دشمن بترسم

مرا نامرد و بیغرت صدا کو

 

خمیرم ترش کده پخته نمیشه

شوروی آمده کشته نمیشه

شوروی آمده با الو انداز

مجاهد میزنه با راکت انداز

 

به چاردی جان صدای توپ و تفنگ اس

مجاهد حافظ ناموس و ننگ اس

به موضع روسان حمله کرده

وروس بیخدا مثل فرنگ اس

 

شبکای عید قربان اس خدایا

شوروی نا مسلمان اس خدایا

بگویی تحفهء عیدی نیارن

که نامزدم به زندان است خدایا

 

مجاهد میروه سوی شمالی

به پیروزی رسانش یا الهی

شوروی ظالم اس پروردگارا

زجورش از تو میخواهم پناهی

 

اشعار سوزناک بالا که دران شور، محبت، حسرت، انتقام، عشق به
وطن، درد ازدست دادن جگرگوشه ها، عشق به عزیزان وهزاران معنویت دیگر نهان است،
بیشترینه توسط دختران و زنان و یا هم جوانان مجاهد، برهنه پا و بیسواد سروده شده
اند.

 

می بینیم که چگونه مردم تاریخ خود را و داستان های خود را خود
مینویسند و ادبیات خود را خود می آفرینند. این ها چشم به راه هیچ روشنفکر و
نویسنده مزدور و مزدبگیر نشسته در انجمن های دولتی زیر فرمان اشغالگران و
فرمانبرداران پست تر ازآن ها نمی نشینند. می بینیم که جوانان تفنگدار و مجاهد ما،
زنان ودختران "رس رسان" و سنگرداران ما هم درسنگر گرم جهاد  و هم در سنگر فرهنگ نشسته اند و روی هرچه
نویسندهء نواله خور و مزدوری را که وجدان های شان غیرحاضراست سیاه کرده اند.

 

با درنظرداشت رویداد های اخیر سیاسی درکشور، سازش ها و همنوایی
آنانی که دیگر خود را به ناحق "رهبران مجاهدین" میدانند با جنایتکاران
سابقه و به بازی گرفته شدن نام، تاریخ، هویت و آنهمه فداکاری و قربانی های مردم در
راه مبارزه با ستم، اشغال و جنایت، کمتر امیدی میتوان بست که درچوکات حکومت های
آینده کشور کار های شایسته یی در جهت ثبت ونگهداری گنجینه های ادب شفاهی مردم ما
در دهه های اخیر صورت بگیرد.

 

بهتر همان است تا تمامی کسانی که به تاریخ، هویت، فداکاری و
درد های مردم خویش دلبستگی دارند چشم به راه 
تائید و منظوری این یا آن شاعر، نویسنده، 
ویا "استاد" ننشسته و خود دست و آستین برزده و به جمع آوری این
گنجینه ها بپردازند.

بگذار آنچه گرد آورده میشود، با معیار های اکادمیک «اکادمیسین»
ها برابر نباشد. بگذار نوشته های گرد آمده با «فاعلاتن فاعلن» قابل سنجیدن نباشند.
بگذار صرف و نحو به کار رفته درین گنجینه ها ناهنجار باشد... اما ما در حال حاضر
نیاز داریم که این مروارید های غلطان را جمع آوری کنیم.

 

درین راه میتوان از تجارب وکار هایی بس ارزشمند نویسنده درد
آشنا و پرکار کشور، جناب داکتر اسدالله شعور، وسایر دانشمندانی که درین عرصه
کارهایی  کرده اند استفاده برد. ازین
دانشمندان فرهیخته و به ویژه از جناب داکترشعور نیز تمنا میرود تا با استفاده از
هروسیلهء ممکن رمز ها و راز های اساسی وعلمی برای بدست آوردن و ثبت گنجینه های ادب
شفاهی را با نوشتن مقالات علمی و تحقیقی درهمچومواردی، در اختیار کسان دیگری که
میخواهند درین راه کار هایی به ثمر برسانند، نیز بگذارند.

به مثابهء کوششی به از خفته گی، این نوشته را که بهانه و
مضمونش را محتویات یک آهنگ - نوار محلی یِ ثبت شده در سی سال پیش میسازد، صفحه می
آرایم.

 

در آخرین سفرم به وطن دربهار سال- 1384، در جمعی از دوستان
درمورد ثبت وقایع 25 سال اخیر درکشور صحبت شد. زیرا همه میدانیم که تاریخ واقعی
ملت ها از تاریخ رسمی ومدون دولت ها جداست

 ویا کم از کم، تاکنون که جدا بوده است. مردم در فردای هرحادثهء تاریخی 
به فراموشی سپرده میشوند و حاصل کار وپیکار  تاریخی شان را عده یی انگشت شمار به غارت برده
و تاریخ را هم به زعم  خود مینویسند. اگر
چنین نمی بود، «برتولت برشت» آن «پرسش» تاریخی را در برابر«تاریخ پردازان بی
آزرم»  مطرح نمیکرد....

 

اما اینک زمان دگرگون گردیده. دیگر نوشتن تاریخ از انحصار دولت
ها برون شده است و هنوز زورمندان از به انحصار درآوردن تکنولوژی عاجز اند. و این
امکان بدسترس مردم نیز قرارگرفته است تا حرف خود را بگویند و صدای خود را بلند
کنند؛ چشمدید ها و سرگذشت های خود را بنویسند و به تاریخنگاران با
"آزرم" آینده در نوشتن تاریخ راستین یاری رسانند.

 

با توجه به همین نکته است که این نوشته را به سلسلهء کار هایی
که در گذشته و به وسیلهء قلم های دیگری درین راستا صورت گرفته، سامان میبخشیم و
امید بدان می بندیم  که همچو کار هایی در
سراسر کشور و در ارتباط داشته های محلی 
تمامی اقوام و مردمان وطن صورت گیرد. زیرا باور دارم که ادبیات شفاهی هیچ
قوم و ملیتی، هیچ سمت و منطقه یی درکشور خالی از گنجینه هایی ازین دست نیست.

 

همچنان تاکید میدارم که آنچه درین مقاله می آید به معنی بازتاب
تمامی هویت، تاریخ، فرهنگ، باور ها، نظام ارزشی، منافع و آرزو های مردمی
نبوده  بلکه گوشهء کوچکی از فرهنگ وزندگی
اجتماعی و هستی معنوی مردم ما را به نمایش میگذارد.

 

در صحبتی که ازان یاد آورم شدم، درمورد جمع آوری ادبیات شفاهی
به خصوص چاربیتی هایی که در دوران جهاد ومقاومت درکشور ساخته شده و هنوز تازه اند،
چیزهایی یاد آوری شد. این صحبت ها مورد علاقهء دوستانی که خود بخشی ازین ماجرا ها
بودند قرار گرفت. به گفتهء آنها بیشتر این چاربیتی ها و دوبیتی ها را زنان ساخته
اند که درمراسم عروسی ویا محافل و مناسبت های دیگر خوشی دران دوران پر از درد وداغ
میخواندند. برخی هم بدین نکته دردآور اشاره کردند که حالا دیگر کسی ازین بیت ها
نمیسازد زیرا، دختران ما در عروسی ها و مجالس خوشی بیشتر آهنگ های هندی میخوانند.
این وضعیت به خاطری پیش آمده است که فلم های هندی و تلویزیون های ماهواره یی که از
برکت جنراتور های برقی تا دورترین نقاط کشور ره کشیده  است، به غارت هستی معنوی و فرهنگی ما مشغول
است.

 

این بحث ها سبب شد که یکی از دوستان نوار (کست) محلی یی را
برایم تحفه بدهد. وقتی این نوار را شنیدم، دریافتم که کم از کم سی سال سابقه دارد
و پیوند آن با سرزمین و مردم شمالی است. زیرادرین نوار آهنگ هایی به سبک محلی ثبت
شده است که از ورای وقایع یاد شده دران میتوان به محدودهء زمانی ومکانی ثبت آن پی
برد.

رویداد هاو حقایق بیان شده درین نوار بیانگر بخشی از وضعیت
اجتماعی و فرهنگی شمالی پیش از دوران جهاد است اما کار روی این نوار میتواند پیش
زمینه یی فراهم کند برای جمع آوری آنچه پس از کودتای شوروی ساختهء ثور و تجاوز
ارتش سرخ به کشور درمیان توده های به پا خاسته، آواره، و ستمدیدهء کشور ایجاد
گردید.

 

 

 

 

 

نوار نعیم رباطی:

این نوار  در «ورکشاپ اکبری» در
چاریکار به صدای یک آواز خوان غیر حرفوی (شوقی) ثبت شده است. اما چنانچه مینماید
آهنگ ها نه درکدام ستدیو بلکه از جریان یک محفل، شاید هم کدام عروسی، ثبت شده
باشد.  آواز خوان (صوفی) نعیم نام دارد که
شعر برخی از آهنگ هایش را نیز خودش ساخته و جا جایی نام خود رانیز ذکر میکند.
قرارمعلوم این آوازخوان تا همین حالا زنده است و در قریهء بزرگ رباط مربوط شهرداری
بگرام ولایت پروان زندگی میکند واهل آنجا میباشد.

 

یک نوار عادی و اینهمه ماجرا!

دریک دید سطحی این نوار یکی از هزاران نوار موسیقی است که درهر
نقطه یی از وطن تاکنون ثبت شده و به فراموشی سپرده شده. اما این نوار، ازهرنگاهی
که دیده شود عادی و پیش پا افتاده نیست. اشعار این نوار از دید کلی مضمونی خویش
یکسان است و پیام یگانه یی را میتوان در سراسرآهنگ های این نوار دریافت.

این نوار آهنگ ها و دوبیتی های محلی و فولکلوریک دارد اما
مضمون بسیاری از آنها تازه و غیرعادی است. به عبارت دیگر محتویات اشعار آهنگ ها
روی یک مضمون مشخص تکیه داشته و
thematic  میباشند.

 

این نوار به معرفی قشر مشخصی از جامعه میپردازد که همانا کاکه
ها، جوان ها، و عیاران- جوانای شمالی است. همچنان نمونهء بسیار ارزشمند موسیقی
محلی میتواند باشدکه سایهء موسیقی هندی را کمتر میتوان دران مشاهده کرد. کمپوز های
سرود های این نوار نیز محلی و اصیل است که پیوند هایی با موسیقی شمال کشور نیز
برقرار میکند. به طور مثال در آهنگ «اکه میگم شماره»، که هم آهنگ  و هم شعر آغازین آن بوی و رنگ شمال کشور را
دارد.

 

اخلاقیاتی نیزدرین نوار به شنونده القا میگردد که ریشه در دو
منبع دارد. یکی مذهب و دیگری رسم عیاری. اما مراجعه به مذهب درین نوار توسط صوفی
نغیم جالب، عیارانه، و تا اندازه یی فریبکارانه است. زیرا درجایی میگوید:

 

کسی چیزی نپرسد از کس،

 گپ زدن ناروا به قرآن
است

کسی سنگین نشیند در میدان،

 تو یقین دان که او
مسلمان است

 

برقراری نظم در مجالس عروسی در محلات وروستا ها یکی از دغدغه
های مهم برگزارکنندگان محافل عروسی میبود. ازدحام و بینظمی بسیاری گاهی محافل را
برهم میزد و خوشی ها را به اوقات تلخی و حتی جنگ و خونریزی میشکشاند. در برخی از
روستا ها برای همچو مناسباتی، «رئیس» های وجود داشت که ازطرف همه اهل قریه ریاستش
پذیرفته میشد و او مسوول برقراری نظم وآرامش در مجلس موسیقی وسازی میبودند که
بیشتر در هوای آزاد برگزار میشد. 

 

اما چنانچه در بیت های بالا از زبان صوفی نعیم میشنویم، چنان
مینماید که مجلس «رئیس» نداشته که صوفی نعیم عیارانه آن بیت را خودساخته و خوانده
است:

 

هرکه سنگین نشیند درمیدان

تو یقین دان که او مسلمان اس

 

عیاری  وعیاران:

عیاران، کاکه ها و جوانان و رسم عیاری در کشور ما سابقهء بیش از
هزار سال دارد. این رسم از  دید این قلم،
همانند برخی از جلوه های تصوف، نوعی قناعت و گونه یی گریزاز واقعیت های سرکوبگر
است که  درعین حال متضمن پاسداری از ارزش
ها، غرور و آبروییست که شماری از افراد جامعه نمیتوانند منحیث شهروند عادی بدان
دست یابند. اگر افراد باسواددر شرایط سرکوب، اختناق و استبداد درجامعهء مثلاً
چنگیز زده،  به نوعی تصوف رو آورده  و از واقعیت ها به چله نشینی رو می آورند، برخی
از افراد حساس دیگر جامعه رو به عیاری می آورند و با ساختن جهانی دیگر، رسمی دیگر،
قوانینی دیگر و قلمروی دیگر میخواهند شهروند باعزت و آبرو باشند. آنها شهر خود را
میسازند که  دران همشهری مساوی الحقوق با
دیگران بوده و جایگاه خود را تنها و تنها با استعداد، پشتکار و شایستگی شخصی خویش
بدست می آوردند. نه وابستگی  خانواده گی
میتواند کسی را کاکه  وجوان بسازد و نه هم
امر و فرمان زورمندان.

 

از نظر من گروه کاکه 
ها و جوانان  و عیاران را میتوان  گونه یی از نخستین باشگاههای جتماعی
(social club) در تاریخ
جامعهء فرهنگی- اجتماعی دانست. با این تفاوت، که در باشگاه های عصری امروزی افراد
با علایق مشترک و منافع مشترک گردهم می آیند. این گروه ها میتوانند برای کمک به
خود تشکیل گردند و یا برای کمک به دیگران. اما در سازمان عیاران اصلاً جوانان به
دور یک موسسهء از پیش موجود گرد می آیند. شمولیت درین موسسه معیار هایی دارد که
باید آنرا با کار وزحمت بدست آورد.

 

در قلمرو کاکه گی و عیاری، نمیتوان عضویت آنرا یک بار
وبرای  همیشه ازان خودساخت.  بلکه حتی پس از بدست آوردن این مقام باید از
اصول آن  پیروی و به آن پابند باشد ودر عمل
نشان بدهد که همچنان پابند ضوابط کاکه  گی
است و «پوده» نشده  است. بلند رفتن سن
کاکه  را پوده و بیمقدار نمیسازد بلکه آنرا
وقار بیشتر میبخشد. اما به این شرط که به رسم جوانی پشت پا نزده باشد. بیجا نخواهد
بود که درینجا از سه اصل زرین کاکه گی یاد آوری کنیم. این سه اصل عبارت اند از:
راز داشتن، پاس داشتن، و وفا داشتن.

مهمان نوازی، کمک به مظلومین، شجاعت، زرنگی و تعقل، پناه دادن
به نیازمندان، پاس نان و نمک دانستن، وغیره از جمله خصایل عمدهء کاکه  ها است.

 

واما درشمالی، با وجودی که کاکه گی میراث گرانبهایی از نیاکان
به شمار آمده و کاکه در هروقت زمانی مورد تقدیر و ستایش مردم است، سرنوشت اجتماعی
وسیاسی ایکه در سدهء اخیر مردم با آن مواجه شدند، آنها را بیشتر به رسم کاکه گی و
کاکه ها دلبسته ساخت. سرکوب مردم شمالی در صد سال اخیر توسط حکومت های مرکزی سبب
شد که مردم با دولت ها همیشه دشمن بوده و آنرا از خود ندانند و به جای  آن هر صدایی، هر حرکتی، و هرمشتی که در برابر
دولت بلند شود، آنرا تقدیر کنند و ازان به هرنوعی که باشد پشتیبانی کنند. به عبارت
دیگرشمالی تبدیل شد به یک سرزمین یاغی پرور که کاکه بودن شرط  نخست آنست. 
اما باید اذعان داشت که هرکاکه یاغی نیست و هر یاغی کاکه. مگر درشمالی تنها
همان یاغی مورد تقدیر قرار میگرفت که کاکه باشد.

 

برای مردم مهم نبود که یاغی کاکه چه کرده است. همین که موی
دماغ دولت شده است، همین که دردسر مقامات شده است، کفایت میکند که مردم شمالی او
را عزیز بدارند.  حتی در بسیاری موارد قتل
و جرم افراد یاغی را به شرطی که آنها به نمک حرامی، زناکاری، ظلم، نامردی و بی
پاسی متهم و مشهور نباشند، مردم خود توجیه کرده و بیگناهش میخوانند. آنها دلیل
زیادی هم برای پشتیبانی خود از همچو اشخاص ندارند. تنها و تنها بدین دلیل که او
یاغی است، حکومت در جستجویش است کافیست که پناهش بدهند ودوستش بدارند. واما به یاد
باید داشت که هیچ نمک حرام، ناجوانمرد، بی ناموس، ویا ظالمی را که با اصل های
عیاری وکاکه گی پابند نیست، مردم ارزش نداده و پناه یا عزتش نمیدهند.

 

باید اذعان داشت که یاغی پروری و یاغی دوستی خاصهء مردم شمالی
نبوده بلکه در بسیاری از نقاط کشور همچو چیزی خریدار دارد. به خصوص صفحات شمال.
قصه های «توره» که درنقاط شمال کشور شور و حال قوشخانه نشین های شمال را دگرگون
میکند، ریشه درهمین خصلت اجتماعی مردم دارد.

 

درد و داغ، سوز حرمان در آواز صوفی نعیم:

در نوار مورد بحث ما، 
دردم نخست صدای تر و پر کشش خواننده را درمییابیم که مانند بته های وحشی
کوه ها و دره های وطن رنگ و بوی طبیعی خود را دارند.  پس ازان موضوع شعر ها و دوبیتی هااندکه شنیدن
آن آدمی را به عمق برخی از مسایلی میکشاند که مردم این سرزمین از سرگذشتانده اند و
در روح و روان شان چون نقش ازل ثبت شده و سینه به سینهء فرزندان شان نقل میشود.

 

 پیش از هرچیز دیگر
باید یاد آور شوم که ساز این نوار بسیار ساده و به معنی واقعی، یک ساز محلی بوده
مرکب از یک تنبورو یک ضرب (زیربغلی ویا دولک) است. نوعی زنگ دستی نیز طبله و تنبور
را همراهی میکند..

 

آهنگ های نوار را میتوان به دو بخش عمده تقسیم کرد که دانسته
یا نادانسته در دو روی نوار یک ساعته گرد آورده شده اند. در یک روی نوار، آهنگی به
درازای نیم ساعت، ثبت شده است که به نام «بیت یاغی ها» یا «بیت کاکه ها و جوان ها»
یاد میشود. این آهنگ اشاره به  رویداد
هایی  دارد که درسراسر منطقهء شمالی در یک
برههء زمانی واقع میشود. همچنان به سرنوشت و هویت اشخاصی اشاره دارد که به
نام  کاکه و جوان شناخته میشدند. چنانچه از
متن این نوار میتوان دریافت، رویداد هایی که بدان اشاره میشود از اواخردوران
شاهی  تا دوران جمهوریت محمد داوود خان را
در برمیگیرد.

 

 گفتنی است که هدف ما
درینجا این نیست تا ازین نوار یک ساعتهء محلی «ایلیاد و اودیسه» ی هومر یا
شاهنامهء حکیم طوس بسازیم. بلکه هدف آنست تا از ورای سوز ها وساز های نهفته در تار
ها و ضرب ها و اشعاری که دران موجود است، به رمز ها و راز هایی پی ببریم که
«آنسوی» واژه ها قرار دارند.

 

این نوار توسط کدام کمپنی ثبت ونشر، کدام سازمان سیاسی  یا بنیاد فرهنگی ثبت نشده، بلکه  آنچه هست بسیار طبیعی و دست ناخورده میباشد. این
بدان معنی است که آنچه درین نوار(فیته) می یابیم، ارتباط مستقیم با ضوابط، باور
ها، خواست و حتی محدودیت های اجتماعی حاکم در جامعه دارد. حتی ترتیب قرار گرفتن
آهنگ ها و اشعار یکی پس ازدیگری زیر تاثیر همین محدودیت ها و عوامل موثربرکنش های
اجتماعی بسر رسیده است.

 

روی اول نوار آغاز میشود با آهنگ هایی به سبک سیغانی- «شمالی
لاله زار باشد به ما چی». شایان یاد آوریست که آنچه در نزد دیگران به نام «بیت
شمالی» یاد میگردد، در بسیاری از جاهای شمالی به نام «بیت سیغانی» یاد میشود.

 

درمیان مردم شمالی این آهنگ معروف به دو نوع خوانده میشود که
یکی شمالی پوره و دیگرش «نیم بُر» نامیده میشود. آهنگ های شمالی این نوار نیز به
سبک نیم براست که ویژهء حالات اندوه و حسرت است.

 

درین نوار، انتخاب سبک نیم بر به خاطریست که آواز خوان یا خود
زمانی درزندان بوده ویا برای زندانیان میخواند. چاربیتی های انتخاب شده درین آهنگ
همه از زبان یک زندانی است.

 

خواننده آدم ناشی نیست، بلکه خوب میداند که چه درد هایی همدردی
برمی انگیزد. چنانچه درنخستین چاربیتی چنین سرمیدهد:

 

رسیدم دان  دروازی
قوماندان

مره بندی نکو ای خانه بیران

مرا  بندی نکو پایواز
ندارم

ده بیکسیم ببین تو دل بسوزان

 

در بیت بالا بیکسی و پایواز نداشتن است که  میتواند احساسات شنونده را بربیانگیزد و اگر
خود را به جای زندانی قرار میدهد، درد ناشی ازان را تلخ می یابد و بی اختیار کله
اش با آهنگ حزین ساز به جنبش می آید.

وباز درد زندانی زمانی زیاد میشود که اختیار رهایی اش در
جاییست  که او بدان دسترسی ندارد.

 

قوماندانم  بگفت چاره
ندارم

ده ولایت به خود  سردست
مه دارم

بکو عذربه  دربار
خداجان

ده مکتوبای تو کوشش مه دارم

 

همان  روزی که
مکتوبایم  آمد

کل عالم ده بدگویی برآمد

مه خو پروای بندی خانه ندارم

که دشمنا ده سیل بینی درآمد

 

ده مو روزی که من بندی شدم یار

به دست الچک به پای زنجیر شدم یار

کل عالم خبرگیرای مه میامد

کتی دوست و دشمن جنگی شدم یار

 

تمامی کلمات به کاررفته و ترکیب های لغوی درین چاربیتی ها محلی
است و آواز خوان هم آنرا با لهچه و تلفظ علیظ محلی ادا میکند. حتی میتوان نشانه
هایی را دران متوجه شد که وابستگی آواز خوان را به قریهء زادگاهش نیز ثابت  کند. از جمله به کارگیری فعل «میبرندم»، «تلاشی
میکدندم» جالب است. زیرا این فعل را بیشتر به صورت، «مرا میبردند» و یا  « مرا تلاشی میکردند» به کار میبریم و به کار
گیری گونهء کوتاههء این فعل چنانچه نعیم رباطی میخواند کمتر معمول است.  البته در شعر زیر تلفظ واژهء «دهلیز» به گونهء
«دال ریز» اختیاری است و آواز  خوان آنرا
به سلیقهء خود بدان شکل غریبش تلفظ میکند که، به اصطلاح "کتابی" نیست.

 

دران لحظه به بازی میبرندم

بی پرسان ام تلاش میکدندم

مرا ایستاد کدن دم روی دال ریز

پیره دارا تلاشی میکدندم

 

واما این چاربیتی به نظر من بیشتر از دیگران دردانگیز و خلش
آفرین است. 

 

دمی کنج مابس افتو نمیایه

دمی روزا  برایم  پای رو نمیایه

دو دستم نی ده کاراس نی ده 
روزگار

دمی چشم سبیلم خو نمیایه

 

شاعری گفته بود:

از رباعی مصرع چارم 
زند ناخن به دل

خط پشت لب  زمهراب دو
ابرو بهتر است

 

به راستی هم که مصرع چارم در دوبیتی بالا «ناخن به دل» میزند.
چنانچه میدانیم، درچاربیتی ها بسیار گاهی دو مصرع اول تنها به خاطری گفته میشود
تا  زمینهء آهنگینی برای گفتن اصل مطلب که
در مصراع سوم و چارم می آید، فراهم آورد. با آن هم من تصور نمیکنم، حتی مصراع اولی
و دومی نیز در دوبیتی بالا خارج از موضوع کلی ای باشد که گوینده ازان صحبت میکند.
چنانچه در چاربیتی بالا، بازهم صحبت از محبس (مابس) و کنج وکنار های بی آفتابش
است. بازهم بیکسی است و نیامدن پایواز. اما این در مصرع سوم و چارم است که زندانی
از بیخوابی اش گله دارد و آنرا به همان لحن و لهجهء محلی ادا میکند. «دمی چشم
سبیلم خو نمیایه».

 

«سبیل» کلمهء عربی است که به معنی راه میباشد که در اصطلاحات
محلی با مصدر «ماندن» ترکیب شده ازان اصطلاحاتی ساخته میشود مانند سبیل مانده،
سبیل بماند. ویا با «شدن» اصطلاح سبیل شدن و سبیل شده را میسازد.

معنی این اصطلاح همان روی راه ماندن، بیکس ماندن، بی صاحب
ماندن، بی صاحب شدن، و غیره است که درینجا نوعی نفرین است از روی غضب به
عزیزان  وابستگانی که مورد عتاب قرار
میگیرند. این نفرین برای دشمنان کمتر به کار میرود. باید یاد آوری کرد که این
نفرین بیشتر زنانه است ومردان کمتر آنرا به کار میبرند. به گونهء مثال: اگر کسی
بگوید، فلان چیز از سر فلان آدم سبیل ماند، معنی اش اینست که او مرد ومالش بی صاحب
ماند. به همین گونه با گفتن: از سرت سبیل بماند، درحق طرف دوعای بد میشود. 

 

خودم  بندی سرمن
پیره  داراس

تفنگ جرمنی برچه سوار اس

مردم میگن خلاصی داره یانی

به دل میگم خدایم مهربان اس

 

شمالک میزنه با برگ رشقه

امی مابس[2] چطور جوانا ره  کشته

اگه ازخاطر رویت نباشه

داباشی کی میکد دماغ خشکه

 

دمی مابس چطور گرد و غبار اس

به هرسو می بینی بندی قطاراس

ندارن خویش وقوم پاویواز دلسوز

نگهدار همیش پروردگاراس

 

واما درین چاربیتی آخر نیز، ناخن  آواز خوان برتار احساس آدمی زخمه میزند، جایی
که میگوید:

 

رفیق جانم ده بندی خانه استم

اوالایت میشنوم دیوانه 
استم

دو دستم نی ده کار اس نی ده روزگار

به دست الچک به پای ذولانه استم

 

درین چاربیتی، مصراع نخست و دوم است که کاری می افتد. «رفیق
جانم ده بندی خانه استم، اوالایت میشنوم دیوانه استم». چقدر درد ناک است برای مردی
که «اوالای» عزیزدلدارش را زمانی میشنود که خود در بند است و کاری برایش کرده
نمیتواند. روشن است که «دیوانه» باید شود. شاید دانستن معنی «اوالایت» که همان
صورت گفتاری و محلی «احوال هایت» است، دشواری یی نداشته و برای بسیاری آشنا باشد.

 

آهنگ دوم این نوار، گله از "روی لچی" یا بی حجابی
زنان دارد و به بدگویی ازان پرداخته است.

 

مسلمانا ببینی روی لچا ره

به مویا بند کدین گیرای طلاه ره

لباسی جور کدین مانند جرمن

به پشت پا زدین امر خدا ره

 

بازهم  درینجا صورت
گفتاری فعل «کرده اند» به گونهء «کدین» آمده است که محلی و وِِیژهء بسیاری ازمناطق
شمالی است. به همین ترتیب، فعل «زده اند» که به گونهء «زدین» آمده است.

 

اینجا خواننده نفرت خود را از گویا تجدد و تمدن که آزادی زنان
به مثابه یکی از گونه ها و حساس ترین مسالهء آن است بیان نموده است. مقابلهء سنت و
تجدد همیشه بوده و خواهد بود اما درکشورما، 
آنچه مزید برعلت میشود، همانا معرفی ریفورم در حیات زنان از سوی دولت
هااست. دولت هایی که مورد اعتمادمردم نیست ومردم ازان جزسرکوب خیردیگری ندیده اند.
ومردم نسبت به برنامه های آن همیشه به دیدهء شک مینگرند. وانگهی شنوندهء آهنگ های
صوفی نعیم مردم دهات و اطراف اند. وضعیت تفاوت شهر و ده، مرکز واطراف حتی تاکنون
هم به همین منوال است و تفاوت چندانی نیامده. بازهم این نکته گفتنی است که درگذشته
آزادی زنان نه منحیث یک مساله در سطح کشور مطرح شده بود بلکه نوعی کودتا علیه
فرهنگ و باور های مردم عملی میگردید. در کابل دختران اشراف مینی ژوب می پوشیدند و
در اطراف مردم به این افتخار داشتند که گوشهء چادر دخترشان را کسی ندیده  است. همچو انقطابی درمیان شهر وده به وضوح  که باید در هنر مردم انعکاس می یافت که میتوان
این بدبینی و دو دودسته گی در باور ها را از زبان نعیم رباطی شنید.

 

بسیاری از روشنفکران زمانی که به معرفی تجدد در جامعه
میپردازند، جاهلانه در پی تحمیل آن برمردم برمی آیند. هرگونه مقابله با تجدد را
ناشی از روح خبیث افراد به شمار می آورند و حاضرنیستند بپذیرند که مردم حق دارند
چیزی را که تصور میکنند برای شان مفید نیست نپذیرند. چه بسا که روشنفکران تنها
نامی از تجدد شنیده اند و میمون وار گفته ها و برنامه های کشور های دیگر را تقلید
کرده و میخواهند دیگران نیزازان پیروی کنند. این درحالیست که نه از پیچیده گی های
ایجاد روند های تجدد پسندی اطلاعی دارند و نه هم اندکترین تدارکی برای تطبیق آن در
جامعه وجود دارد. برخی از روشنفکران ساده لوح و جاهل ما حاضر نیستند و حوصله
ندارند به مطالعهء جامعه و روابط واقعی جامعه پرداخته و همان شیوه یی را برای
ایجاد تجدد پیش گیرند که ممکن است و مردم آنرا می پذیرند. بلکه برشیوه های خود
خواهانه و خودساخته پای جهالت میفشارند و چون قلم و کاغذ دراختیار دارند، ناکامی
خود را در فردای اقدامات خونین خویش به گردن بیسوادی جامعه و واکنش "نیرو های
ارتجاعی" می اندازند. ازین عالیجنابان باید پرسید که مگر پیش از اقدام  به تطبیق برنامه های عصری جامعه  و نیرو های آنچنانی آن را نمیشناختی؟ اگرنمی
شناختی معنی آنرا دارد که در عالم جهل و بیخبری با آتش بازی کرده یی...

 

بازهم از زبان نعیم:

 

عجب رسمی که گندی موی برآمد

زن از دار حیا بیرون برآمد

نمانده ننگ به دنیا هیچ عدالت

که تا این رونق قانون برآمد

 

اینجا به خوبی و روشنی میتوان دشمنی با قانون را مشاهده کرده و
آنرا چیزی در برابر شریعت نهاده شده یافت. 

این آهنگ سرتاپا در برابر آزادی زنان سروده شده و با هرچه
درتوان بوده عدم آگاهی و آمادگی خود را برای پذیرش آزادی زنان و سهمگیری آنها در
حیات اجتماعی و سیاسی به به نمایش میگذارد.

 

از کیک و خسک توبه:

این آهنگ را میشود یک آهنگ کمیدی به حساب آورد که توقع و نیاز
شنونده برای سرگرمی و خوشگذرانی را نیز برآورده میسازد. شعراین آهنگ درقالب مستزاد
تصنیف شده است. اصطلاحات بسیار جالبی میتوان در بند های خوانده شده درین تصنیف
یافت. این اصطلاحات زنگدار، طعنه آمیز هشدار دهنده اند.

 

ازدست پشه تا به سحر خواب ندارم

                                   

استاره شمارم

قهر مگس و از غضب کیک و خسک توبه

                                   

 یاخالق رب توبه

 

ازموی اطو کرده و چادر سرشانه

                                   

از مود زمانه

از پیرهن کوتانی و از پیچه پرک توبه

                                   

یاخالق رب توبه

 

روزی که سیه سر براید سربازار

                                   

 صدحیله و مکار

پیش رفتن وپس دیدن و از کله کشک توبه

                                   

یاخالق توبه

 

از آدم نوکیسه و نادیده 
و ناکس

                                   

 ایدل کدیم بس

از زن صفت وسفله و از ماده پچک توبه

                                   

یا خالق رب توبه

هر جا که خوری نان 
خیانت مکن آنجا

                                   

میگم به تو آغا

از تیر دعا اززدن نان ونمک توبه

                                   

 یاخالق رب توبه

 

گوید نعیم مسکین از جور و جفایت

                                   

یک نکته برایت

از مردم ده بالی و از بری برک 
توبه

                                   

یا خالق رب توبه

 

اصطلاحات«پیچه پرک»، «سفله»، «ماده پچک»، «زن صفت»، و «زدن نان
و نمک» در معانی یی که درمستزاد بالا به کار رفته در جای دیگر یافت نمیشوند.
همچنان دیده میشود که آهنگ (تصنیف) بالا باوجودی که رنگ ذوقی و کمیدی  دارد انتقادی وپند دهنده نیزهست. آنجا که از
نگهداری حرمت نان و نمک صحبت میکند.

 

و.... "روی دیگر نوار":

این روی نوار که موضوع اصلی بحث ماست، با معرفی زیارت ها و
شخصیت های روحانی  شمالی آغاز میشود.

درهمان زمانی که این قلم در کابل بودم، افواهاتی برسرزبان ها
بود مبنی برین که قبر بسیاری از زیارت ها درکابل و نقاط دیگر کشور توسط سربازان
خارجی به صورت مرموز شگافته شده است.  یکی
از حدس و گمان ها درین موارد این بود که این کار را عساکر انگلیسی  میکنند. دلیل این گمانه زنی این بود که بسیاری
از زیارت هایی که در نقاط مختلف کشور موجوداست کدام تاریخ وهویت مشخصی از شخص
مدفون دران وجود ندارد. پس امکان دارد که انگلیس ها در زمان حضور شان در افغانستان
چیز هایی را درینجا دفن کرده و برای محفوظ ماندن آن نام زیارت روی آن گذاشته اند.
حالا هم که دوباره آمده اند، مطابق «نقشه» هایی که دارند، به سراغ گمشده ها و یا
دفینه های خود آمده وآنرا میبرند. این طرز فکر از چندین جهت سیاسی شده به نظر
میرسد. موجودیت اثرات موضعگیری یکسان چپی ها و وهابی های سلفی در مورد زیارت ها و
انگلیس ها شاید بسترمساعدی باشد برای جا افتیدن این افواهات. اما چنانچه گفته اند،
تا نباشد چیزکی مردم  نگویند چیزها!

 

شاید هم اگر شگافته شدن قبر ها درست باشد، بتوان دست قاچاقبران
آثار تاریخی را دران دخیل دانست. زیرا درگذشته به طور نمونه در مناطق رستاق و
ماورای کوکچه در ولایت تخار چندین قبر در سال های دههء 90 میلادی کشف شد که مملو
از آثار تاریخی به شمول زیورات زرین و سیمین بود. این آثار تاریخی چنانچه گفته
میشود توسط قوماندانان محلی فروخته شده و کندنکاری های زیادی در ساحات باستانی
توسط افراد آنها صورت گرفته است. آنچه بنده خود در سال 1377 در منطقهء آی خانم
دیده ام موید ادعای بالاست. درین مورد در فرصت مناسب چشم دید های خود را خواهم
نوشت.

 

به هر حال، زیارت های شمالی که صوفی نعیم ازان یاد میکند،
مشهورترازان  اند که بتوان گمان وجود
دفینهء انگلیسی و غیره بران درست بیاید. نعیم از زیارت ها آغاز میکند و به شخصیت
های مذهبی احترام میگذارد.

 

پیش از خواندن ابیاتی که در پایان می آید، باید گفت که این
ابیات همه به صورت گفتاری خوانده شده اند. ازینرو برای حفظ اصالت آن به همان شیوه
درپایان نگاشته میشوند و  درمورد برخی از
واژه هایی که به نظر نا آشنا می آیند،  در
پاورقی روشنی انداخته میشود. همچنان گفتنی است که حدود شمالی درین نوار عبارت از
کوهدامن، پروان، و کوهستان (کاپیسا) 
است. 

 

ده زیارت ها منشور[3] اس                                

«استالف»«حضرت ایشان»

زیر چنار «قرباغ»                                      

  زیارت «شاه مردان»

 

«مولوی صاحب کاکرا»                                  

 خانقایش استه چالان

همه  خدمت میکنن                                       

جمله گی پیرو جوان

 

دست نشاندی مبارک                         

 ده بچایش اس «آغه جان»

 خاندان نجیب اس                                        

 جمله  گی پیر و جوان

 

«مولوی صاحب استرغچ»                               

 شخصی استه نمایان

به سر«خلازایی»                                        

 زیارت«ملا عثمان»

 

سر «رباط» زیارت اس                                  

 نامش اس «بلاگردان»

«شیر بابای ولی» صاحب                                

 ما ره به مقصد رسان

 

به «لغمانی» زیارت اس                                

  «سید ابراهیم جان»

«صادقی پاچا» ره بین                                   

افتاد ده ملک پروان

 

«خواجه خان سعید»ه بین                               

افتاد ده ملک کوهستان

زیارت های با صفا                           

همه یش اس ده «اوپیان»

                                   

و پس از زیارت ها و به جا آوردن بسیار رندانهء احترام  به شیوخ و علمای دینی مطرح ومشهور، اصل آهنگ
آغاز میشود که  همانا معرفی نام، برخی
مشخصات و محل زندگی و قلمرو کاکه های شمالیست. بدین ترتیب:

 

 

«گله» ده «پغمان» دیدم                                   «سوره»  ده «شغانان» دیدم

جوانای خطرناک                                          به
سمت «بگرام» دیدم

 

شوه تیر کدم «رباط»                         جوانایش
خطرناک

چند شوه مهمان بودم                          چقدر
عزتم داد

 

رفتم به سمت بگرام                           خیلی
کدم مه پرسان

از ملک ها از رعیت                          «جان
آغا» بود خوب جوان

 

«کوته والدار سخی جان»                                 «سید
حسین» و «یاسین جان»

ده صداقت   مه دیدم                           ده «ده  ملا» «حیا خان»

 

رفتم به «دولتشاهی»                         «سیداحمد»
کرده کافی

«کلانتر» اس خوب جوان                                بودنه
باز اس «سلطان»

هرگروه آدم دیدم                                           در
سرایچهء «کمال  جان»

 

گذر کردم «چاریکار»                         «عارفه»
دیدم نامدار

ده مردم  چاریکار                                         «آغا
شیرین» اس سرشار

 

«عنایت بایانی»                                           تا
صنف نه ره خواندی

آلی جمهوریت شده                                        چرا  کردی نادانی

 

یادگاری ماند ده پروان                                    «سید
حسین» بود خوب جوان

خدا اوره بیامرزه                                          «عنایت»
رفت به زندان

 

عنایت اس از«بایان»                         ده
«سید خیل» بود و« ایشان»

ده جوانای شمالی                                          نمره
برده «ستار» جان

                                   

هریک از نام هایی که درین سرود محلی خوانده میشود همراه با آن
وابستگی حغرافیایی آنها نیز آمده است. زندگی بسیاری ازین جوانان داستان هایی به
دنبال دارد که به شرایط ناهنجار اجتماعی بستگی داشته و ویژگی های تاریخی اجتماعی
این سرزمین زندگی این جوانان را به گونه یی رقم زده واز آنها قهرمان هایی ساخته
است که همیشه مورد تکریم مردم میباشند. نخستین و اساسی ترین خصیصه برای قهرمان شدن
درین هوا وفضا شجاعت است.  البته در جایش
درمورد معیار های دیگر برای رسیدن به مقام کاکه وجوان صحبت شده است.

 

واما داستان «عنایت الله بایانی» و «سید محفوظ» تراژیدی ایست
که از مشاجره برسر ازدواج با یک دختر سرچشمه میگیرد و منجر به مرگ هردو جوان
میگردد. این درحالیست که سید محفوظ با دختر مورد نظر ازدواج میکند اما عنایت الله
که او هم خواستگار بوده است، قسم یادمیکند که هم داماد، هم عروس و هم ملا وشاهدان
این عروسی را به قتل برساند. اولین قربانی یکی از شاهد ها است. عنایت پس ازین
حادثه «یاغی» میشود. با قتل این شاهد، سید محفوظ در می یابد که عنایت الله جدی
است، پس او هم مخفی میشود و با دوستان خودش شب و روز گذشتانده وحتی به خانهءخودش
مخفیانه میرود. سرانجام محفوظ دریک برنامه یی که برای آشتی این دو راه اندایزشده
بود بدست عنایت الله کشته میشود. عنایت نیز در دوران جمهوری داوود خان گرفتار و
اعدام میگرد. قصهء عنایت و محفوظ خود سروددیگریست که توسط آواز خوان های محلی دیگر
خوانده شده است.

 

پشت سر یاغی شدن و نام آور شدن بیشتر اشخاصی که درین آهنگ ازآن
ها یاد آوری میشود، داستان های غم انگیز اما دلچسپی وجود دارد که جمع آوری این
داستان هامیتواند مضمون کتاب جداگانه یی باشد. بازهم صوفی نعیم:

 

«جان آغا» از «دولانه» اس                             نمره
دار یک جوان است

دعا کنی رفیقا                                             ده
مصیبت نمانه

 

رفتم به سمت «ترکمان»                                  .......

چند تا یاغی چای میخورد                                 ده
کافی «کل سلام»

 

معرفی میکنیم  من                                        «سید
محفوظ» و« داکی جان»

«سید حسین» و «علی احمد»                جاهل
بودن هم نادان

                                   

صوفی نعیم اشارهء جالبی به بافت اجتماعی و پیشهء مردم در
کوهستان و گلبهار دارد؛ جایی که میگوید:

 

رفتم  به ملک  «کوهستان»                              کس
اش خواجه کس اش خان

یک خان با عبادت                                         «شیرپاچا»
ی «ریگ روان»

 

«شیر حمله» استه جوان                                 «جمال
آغه» « نادر جان»

ده «کالوته» «عزم الدین»                               
«خزانه دار اکبر جان»

 

ویا:

رفتم به سمت «گلبهار»                                   موتروان
دیدم بسیار

 

«جبل السرای» اس کلان                                 باخبر
استه «رحمن»

ده عشق آباد بود «قادر»                                  ده
پیشش میرفت «ایشان»

عبدالرحیم موتروان                           جوان
استه رموز فام

 

جبل السرای یا جبل السراج:

 تصور میشود اصل نام جبل السراج امروزی دراصل جبل
السرای باشد. زیرا اگر این «سراج» برگرفته از لقب امیرحبیب الله سراج ملت والدین
است، باید دلیلی برای این تسمیه وجود داشته باشد. با آن که اولین دستگاه تولید برق
در زمان همین امیر در جبل السراج ساخته شد اما، دلیلی که منطقه را به نام  او بنامند و جودندارد. در حال حاضر دو دلیل را
میتوان در رد این ادعا ارائه کرد. یکی این که جبل السراج امروزی در دامنه کوه واقع
است و خودش کوه نیست و کوهی بدین نام 
شناخته نمیشود. دیگر این که همچو تسمیه یی در هیچ نقطه دیگری دیده نمیشود.
اگر تسمیه آنچنانی معمول میبود، به یقین که هریک از تیره های سلطننتی و امارتی در
کشور نام خود راروی کوه ها و دشت های دیگری نیز میگذاشتند که این کار در جای دیگری
نشده است. ازینرو مسالهء تسمیهء جبل السراج را میگذارم  به تاریخنگاران و پژوهشگرانی که وسایل و دانش
کافی درین مورد دارند.  با آنهم تا  روشن شدندوقیق مساله شک خود را در وجه تسمیه،
جبل السراج  نگهداشته و ترجیح میدهم  آنرا از زبان نعیم  رباطی، «جبل السرای» بخوانم.

 

اینهم  ادامهء بیت های
صوفی نعیم:

 

«حیدر» از «وزیر آباد»                                  زخمی
شده« بیادر جان»

وقت «جمیل» پوره بود                                   «عبدله»
کدن بدنام

 

من ازرویدادی که «جمیل» و «بیادرجان» دران دخیل بوده اندآگاهی
ندارم اما روشن است که «جمیل» نامی کشته شده، چون «وقتش پوره بود» و کسی به نام
«عبدل» دران بدنام شده است.

 

ده «سعدالله» «کریم اس»                                ده
«متک» «ملک غلام»

 

زیارت رفتم «اوپیان»                                    رفتم
مرقد «سیدجان»

نور خدامیباره                                             به
روی «سید عباس جان»

 

به .... کردیم سفر                                        پیاده  رفتیم برادر

ده «استرغچ» ندیدم                           یک
ملک باخبر

 

دریک خانه جنگی قومی در «استرغچ» تعدادی از جوانان هردو طرف
درگیر کشته شده بودند که صوفی نعیم به آن بدین صورت اشاره دارد:

 

ده مابین «تاجکان»                           قریه
دار اس«معصوم جان»

سه نفر هم کشته شد                          بندی
شدن کل شان

 

«سید کریم» است نوجوان                                به
مثل گولی کمان
[4]

به قوت و به بازو                                         خودشام
اس قهرمان

 

دعا کنی عزیزان                                          به
خیر بیایه از ایران

پدر مهربانش                                              همیشه
چشم گریان

 

ده استرغچ او داره                                        از
خود یک نام ونشان

یاغی کده «کریم جان»                                    کشته
شده«عظیم جان»

 

خوب نکدی« امان جان»                                  «یتیمایش
ده میدان»

 

ده «خوجا»[5] اس صابر جان                              ده
«آغلک» «ظهور جان»

یک جوان پاسدار دیدم                                    سرکاتب
اس «حبیب جان»

 

«استالف» اس جانانه                         «مرتضی»
یک جوان اس

ده مردم  استالف                                          دوعای
«حضرت ایشان» اس

 

ده «قچی» اس« گل محمد»                               «سید
حسین» بودخوب جوان

ده «نوبت او»[6]کشته شد                                  نامکش
بود «سخی جان»

 

کتی سربی[7] فیرکدن                           شیشته
بود او سرنان

زخمی ره خانه بردن                          همشیرایش
ده گریان

گریه نکو مادر جان                           حکم
شد از خدا جان

 

ده« قچی» اس «غفور جان»                 ده
فرزه بود «رحیم جان»

ده دکو اس نمایان                                         «شاه
محمد» بود «قیوم جان»

 

صفت «حکیم» کنم                                        با
عزت اس با ایمان

حکیم جان و «داوود جان»                               داوا[8] داشتند فریمان

 

جوانی میراث مانده                            از
پدر به حکیم جان

 

ده «کوچکین» اس «جنت نور»              ده
«خروتی»  «اکبر جان»

 

«قره دشمن» «اسحاق» اس                              گوش
کنی برادران

شو تیرکدم «پایمنار»                         جمعه
رفتم «اغسرای»

 

«عزیز جان» حاجی ره گفت                  لاله[9] در موتر برآی

بیادرایش کشته شد                                        نکردن
ترس از خدای

 

آمدم ده «کلکان»                                          جوان  دیدم فریمان[10]

سرخیل جوانا دیدم                                        «مجید
آغا»  «صوفی جان»

 

برادرای صوفی جان                           «حبیب
جان»  و «محی الدین جان»

مدام خدمت میکدن                                         به
خانقای ایشان

 

ازخانه گشتن روان                                        «آغا»
بود سر خیل شان

پنجه گی های کارتوسه                                    هرکدام  میزد نشان

 

تفنگها سر شانه                                           میرفتن  سوی خانه

«شاه محمد» «فقیر» ره 
گفت                بگی جای«ایشانه»

 

ده «باغارق» «معصوم» بود                 مشهور
بود و پالوان

اوره قلمداد دادن                                           رفیقایش
بودن نادان

اوره خو بندی کدن                                        ده
ولایت پروان

به زیر چوب کشتندش                                    سرمامور
و قومندان

 

رفتم بازار«قرباغ»                           جوانا
بودن قطار

یک مرد با غیرت بود                         «عطای
بچی تحصیلدار»

 

آرام باشی «فضل جان»                                   قوشخانیت
اس نمایان

مدام خدمت میکنن                                         «دستگیر»
بود و« ایشان»

 

از«رباط» کنم بیان                                       جوان
اس خورد وکلان

ده مابین جوانا                                             خاکسار
اس «نعیم جان»

 

صفت جوانا گویم                                          گوش
کنی برادران

چار نفرام قتل شد                                         شش
ته
[11] زخمی ده میدان

 

نام یکیش بصیر بود                          دگیشام
بود موتروان

سه نفر ازیک خانه                            سنگ
و چوب بود ده گریان

 

«ماروف» [12]ره بندی کدن                                 یاغی شده «احمد
خان»

ده مکتوبایش امضا کد                                    خود
محمد داوود خان

 

شش نفرش قید برآمد                         دونفر
حکم اعدام

حیف جوانی ماروف                           چنواری[13] شد ده پروان

 

میگویم جوانای رباط                          عبدالحکیم
بود.....

یک پسرش «خان آغا»                                   یک
شو زیر چوب افتاد

توبی خدا ره میگفت                           نی
ناله کد نی فریاد

 

سرمامور و قوماندان                          عسکرا
بودن استاد

اینقدر طاقت ندیدم                                         ده
تخم آدمیزاد

 

مقاومت در برابر شکنجه درین بیت ستایش شده است. سرمامور و
قوماندان همراه با عسکر ها، چهره های دیگری درین بیت ها هستند که برایشان هیچگونه
شخصیتی  تراشیده نشده و ازان ها موجوداتی
سنگواره یی ترسیم میشود.

 

 «قرباغی»[14] لطیف اس                                  ده
«چوب بخش» بود و«فرهاد»            

ده «قول آسیه» رسیدم                                    «بسم
الله» اس قریه دار

 

«قلعه خواجه» «حیا خان»                               ده
«جوال سنگ» بود و «معراج»

ده چیکل حاجی اکرم                          گوش
کنی قصی ستار

 

«ستار» رفت سوی خانه                                  پدر
تا کد
[15] قرآنه

یاغی نشو ستار جان                          سخت
است و بندی خانه

 

ستار گفت پدر جانم                           خداسته
پشتیبانم

تاکه رضایش نباشه                                       کی
میگیره ای جانم

 

پدرش گفت ستاره                                         بیاری
چند مرد کاره

قلا ره آباد کنیم                                            ایشان
هم دشمن داره

 

ستار گفت پدرجانم                                        دگه
نکو پرسانم

ده دل ما غوره ماند                            چیزی
گفته  نتانم

 

شیشتن ده یکه دانه[16]                         «شیر» درآمد ده خانه

گفت که پیسه کارم اس                                    مرغه
کدیم بیانه
[17]

 

پیسه گرفت ازایشان                           سوار
شد ده والگای پروان

 

راپور ده چمن تیرکد                          رفتن
پیش قوماندان

قوماندان رفت پیش والی                                  ایشان
آم اس از شمالی

عسکرا ره غِند کدین                          میگیریم
با قراری

 

 

ده والگا سوار شد والی                                   رخ کد سوی شمالی

با قوماندان امرکرد                                        ماشیندارا
ره بیاری

 

تیلفونه گرفتن                                             تلبیستن[18] خان بایان

آمدن سر رباط                                             رسید
صدای زرهدار

 

بالای  اسپای بزکش                           ماشیندارا اس سوار

ماشیندارا فیرکدن                                          سیا
سرا چشم گریان

 

دگه چاره نداری                                           خوده
تسلیم کو تو ایشان

دستگیر گفت به ایشان                                    مصلحت
چیس بیادر جان

 

گفت که وخت آخر شده                                    میشویم
حکم اعدام

ازتیرکش کد ستار سیل                                   ماشیندارا
کدن فیر

 

مرده ی ایشان برآمد                           کل
مردم میکد سیل

انداخوتن ده موتر                                        
جوان بودن دلاور

 

آوردن ده بندیخانه                                         ده
پایایش ذولانه

میگویم من نشانه                                         درون
بندیخانه

ببین کار ستاره                                            جنگ
کده رستمانه

 

هیچکس نکده یاری                           خورده
بود زخم کاری

زخمای خوده محکم کد                                    جنگ
کد کتی مزاری

 

بود او جوان نامدار                                       گد
شد ده خیل قندار

این تن مظلوم شان                                        کارد
خورده بیشمار

 

مابسه کدن ماکم                                           داووده
آورد اکرم

مردی ستاره کشید                                         تاله
شد گلم غم

 

اکه شنید فغان  کرد                                       دوچشمه
خونفشان کرد

عبدالحکیم خبر شد                                        برش
ختم قرآن کرد

 

به حقش کدن دوعا                                        جوان
بود او بی مدعا

رفیقا نیکی کنین                                          هیچ
نمی بینی سزا

 

ای حرفه ساخت نعیم جان                                 میخواند
به چشم گریان

دعا کنید برایش                                           به
زیر خاک اس پنهان

 

نعیم میگشت به هر شهر

دنیا ره میزد چکر

به مانندش نه بیافی

یک جوان بی ضرر

                        ****

دراخیر، صوفی نعیم مخمسی را میخواند که گویی گله از مرگ دارد و ناتوانی انسان در
برابر آن. شاید نعیم میخواهد بدین صورت غمشریکی و تسلیتی برای خودو شنونده های
آهنگش به مناسبت مرگ و نابودی قهرمانان داستانش ارائه کند. این آهنگ با آنکه مست
است اما مستی اش ناشی از غم، حسرت و مایوسی است...



گر به مردی تو و لی نادر دوران باشی                   تو
به صورت به جهان سام نریمان باشی

تو به بازوی قوی رستم دوران 
باشی                               تو
که در معرکه  ها صفدر میدان باشی

 

آخر از دست اجل خسته و بیجان
باشی

 

 

 

 

 

 



[1] -
-  "سرکار"، اصطلاحیست که در نیم
قارهء هند به دستگاه و مامرین استعماری انگلیس گفته میشد و ازانجا در افغانستان
نیز به کار میرفته است.

"دستت ازینجه تالندن خلاص!" نیز یک
اصطلاح است و زمانی را بیان میدارد که اختیار و صلاحیت اصلی امور کشور بدست انگلیس
ها بود و تصمیم دربسیاری موارد در لندن که پایتخت امپراطوری استعماری بود، گرفته
میشد.

"جمع کردن لغمانی و خوراک  مغل" اشاره به غارتگری سپاهیان مغل دارد
که به احتمال قوی منظور از مغل درینجا سپاهیان حکومت مغلی هندوستان در حدود سه
چهارسد سال گذشته بوده باشد.

"نوشداروی پس از مرگ"  اشاره به داستان رستم و سهراب داردکه در
شاهنامه فردوسی آورده شده و به یقین که فردوسی نیز آنرا خود نساخته بلکه، در زبان
و در افسانه های مردم موجود بوده است.

 

[2] - مابس:
محبس، زندان

[3] -
منشور: گونهء عامیانهء مشهور.

[4] - گولی
کمان: گولهء کمان، یا گلولهء کمان. گوله به معنی گلوله و مرمی است  و کمان به معنی تفنگ است که جاگزین کمان شده
است...

[5] -  «خوجا» همان گونهء گفتاری «خواجه ها» است که
نام یکی از چند قریه بزرگ دراسترغچ است. آغلک، قاضیان، پشه یی، و تاجکان سایر قریه
های این درهء زیبا میباشد.

[6] -  «نوبت او» همان لهجهء گفتاری «نوبت آب» است.

[7] -  مراد از سربی درینجا همان تفنگ هایی است که
گلوله های سربی دران به کار میرفت. این گلوله ها بسیار قوی بود که زخم آن کشنده و
بزرگ میبود.

 کتی
سربی: با سربی

[8] - داوا:
گونهء گفتاری دعوا

[9] -  لاله: که گاهی «لالا» هم گفته میشود، اصلاً به
برادربزرگ خطاب میشود. درمیان کاکه های شمالی رسم است که یکدیگر خود را گاهگاهی
لاله یا لالا خطاب میکنند که هم برادری را میرساند و هم احترام متقابل را.

[10] -
فریمان: فراوان

[11] -  ته: که اصلاً به گونهء تای مفتوح ادا میشود، به
معنی «تا» که واحد قیاسی برای آدم ها، به جای نفر نیز آمده است، وِیژه زبان
مردم  در بسیاری از قریه های پروان،
کوهستان، کوهدامن وپغمان نبز است.

[12] -
ماروف: معروف

[13] -  چنواری: تیرباران. شاید این واژه صورت تحول
یافتهء «چندواری» باشد که به معنی مورد حمله «وار» قرار گرفتن توسط چندین کس
میباشد. (؟)

[14] -  قرباغی، رود، قول آسیا، جوال سنگ و چوب بخش،
قریه هایی اند که شامل قریهء بزرگی به نام رباط میباشند.

[15] - تاکد:
به معنی پائین کرد

[16] -  یکه دانه: خانه یی که دارای یک کلکین بود. این
کلکین شیشه نمیداشت بلکه چوکات آن دارای سه تخته متحرک بود که وقتی آنرا بسته
میکردند از بالا به پائین یکی روی دیگری پائین میشدند. وقتی هم که کلکین باز میشد
این تخته ها یکی پس ازدیگری بالا برده شده و در جایگاهی درقسمت بالایی کلکین قرار
میگرفتند. اگر سه تا ازین کلکین ها در کنارهم و بسته به یکدیگر در یک چوکات واحد
ساخته میشد خانه یی را که این کلکین دران قرار میداشت «سه دانه» یاد میکردند. به
همین ترتیب «پنج دانه» هم وجودداشت. خانه های «دانه» دارمختص به ثروتمندان
بود.مردم نادار و فقیر درخانه هایی زندگی میکردند که کلکین های بسیار کوچک بوده ویا
تنها «موری» میداشت.  یعنی سوراخ ساده یی
نزدیک به چت خانه وسیلهء آمدن نور و هوا به درون خانه میبود که آنرا با چیزی بالشت
مانند میبستند...

[17] -  بیانه: بیعانه. پولی که در معاملات به صورت
پیشکی داده میشود.

[18] -
تلبیستن: خواستند. طلب کردند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : نجیب کوهستانی | نظرات ()
  • ایران بلاگ | ویندوز سون