به قلمِ شکیب حمیدی

پروکراست نام یک آهنگر در اساطیر یونانی است که در بین شاهراه مگرا-آتن راهزنی و جنایت می‌کرد. جالب اینست که او عاشق یک تخته فلزی بود که خودش آنرا درست کرده بود و بدین لحاظ بشکل بیرحمانه و جنون آمیز مسافران بیگناه را از راه می‌ربود و آنها را بر روی همان تخته فلزی خودش می‌خواباند و به اصطلاح خودش با آدم بری؛ آهنگری میکرد، طوریکه اگر قد مسافر از تخته فلزی اش دراز تر میبود برای اینکه با تخته هم‌اندازه شود ابتدا سر و بعد پاهایش را می‌برید . و اگر قد مسافر ربوده شده کوتاهتر از تخت فلزی او می بود آنقدر او را از سر و پایش کش میکرد تا او را هم‌ قد تخت فلری خود سازد، و در هر حالت جان مسافر فدای قالب شدن به اندازه تخته فلزی او میشد و جان میداد.


منظورم از بیان این افسانه اساطیری اینست که پس از شهادت مسعود رح و در نهایت پس از شهادت استاد ربانی سران و مدعیان رهبری قوم تاجیک به نحوی در زندگی سیاسی ، آگاهانه یا ناآگاهانه دنباله‌ رو روش پروکراست شدند. هرکدام یک تخته فلزی غیرقابل انعطاف از افکار خویش ساخته‌اند و سعی دارند دیگران و افکارشان را در همآن تخته خود جا دهند، حتا اگر این جاکردن و قالب کردن به قیمت ذبح اندیشه های تازه و سوختاندن افکار بکر و شریفانه دیگران تمام شود.
به باور من آقای قانونی ؛ امیر اسماعیل خان؛ لطیف پدرام؛ استاد عطا؛ امرالله خان؛ بسم الله خان؛ حفیظ منصور؛ داکتر مهدی و دهها آدمی که میتوانند برای عده ای محور تجمع باشند تخته های فلزی خود را دارند. اینها هر کدام از هرمبارزی وقتی پذیرایی میکنند تا نخست قد و اندام خود را متناسب به تخته فلزی آنها سازد و خود را به اندیشه آنها قالب کند.
مضاف برین فکر میکنم حتا مناطق تاجیک نشین هم به نوعی تخته پروکراست خود را دارند! و سردر گمی همچنان ادامه دارد.  
زمان خیلی حساس است. به انتخابات پیشرو چیزی به دونیم سال نمانده و این مدت برای بسیج این ملیت که سخت پراگنده اند و بسیاری از پیشوایان اجتماعی وسیاسی شان در اندیشه ها و شیوه های عمل پروکراستی غرق اند خیلی مهم و سرنوشت ساز است. تاجیکان باید در این مدت تلاش کنند تا بتوانند خدمتگار (کاندید) جمعی خود را بیابند! و از این بن بست فکری و خلای رهبری رهایی یابند.

شاید عده ای هنوز به افتضاحی که نام آن کاخ سپیدار است دلخوش کرده باشند و راه یافتن و حتا ماندن در این کاخ به معنی مشارکت در هرم واقعی قدرت پنداشته شود. در حالیکه پس از دوسال کاملن مبرهن و روشن است که در این کاخ فلک زده نه از اقتدار خبریست نه از وحدت ملی و نه هم از مشارکت قدرت.  از آدمهایش گرفته تا هرچیز در هرگوشه آن، به طور مستقل، خاک می‌خورند و دست بسته تسلیم رقیب شکست خورده خود اند.
این گروه که با ترس، بی جا و بی مورد؛ مایه ذلت، زبونی و شکست یک جریان قوی مردمی در تاریخ کشور شدند، توان بالقوه و بالفعل یک جریان پاک و مردمی را با جبن و ترس معامله و بر باد دادن، تقلب را بر ملت مسلط ساختند و در نهایت شکست زبونی و ذلت را در برابر تصاحب چند کرسی بی خاصیت و بی صلاحیت پذیرفتند آیا خواهند توانست دستاوردی تازه ای برای ملت تاجیک داشته باشند؟ آیا همین معامله گران جز اینکه هنوز میخواهند این پندار غلط را بر جامعه تاجیک توجیهه کنند که خارجیان و بویژه امریکا یک رهبر تاجیک را نمیتواند در ارگ اوغانستان بپذیرد؟ و لهذا همین که ما در گوشه ای چسپیده ایم حق به حقدار رسیده دوباره ما را حمایت کنید و بس! چیزی دیگری در چانته خواهند داشت؟

تاجیکانی هم هستند که هنوز میخواهند با مصلحت اندیشی زیر ریش جاسوس ترین فرد جهان کرزی جامعه تاجیک را با معامله ننکین تر بزعم خویش به وحدت ملی ؛ رفاه؛ و برابری اجتماعی ، برسانند . اینها سرپوش مصلحتی کار دارند که از کرزی بهتر سراغ ندارند. در حالیکه نخست آزموده را آزمودن خطاست در ثانی مصلحت اندیشی بی مورد خود ناشی از ترس بی جا است نه درایت و عقلانیت، چرا که فرد یا گروه مصلحت اندیش یا نمی دانند چه قدر پوتانسیل قدرت دارد و یا هم میدانند و نفس همین آگاهی آنها را از بیان واقعیت باز می دارد. کنفرانس بن عمق مصلحت اندیشی عده ای را نشان داد
بی خبری از اینکه آیا ملت واقعن حمایت اش میکند و در اینصورت آیا چه پیش خواهد آمد؟ و دانستن از اینکه مثلن با تکیه بر ملت و بریدن از امریکا با چه چالش های روبرو خواهد شد؟ فلان و بهمان خواهد شد! این و آن خواهد شد! لهذا در هر دو صورت و در هر حال ترس محرک اصلی مصلحت اندیشی است. ترس از آنچه که نمی دانیم و یا ترس از آنچه که می دانیم. همین باعث می شود که مصلحت اندیش شویم
این کار پیشینه تاریخی دارد ملت های بسیاری را در طول تاریخ می توان سراغ گرفت که با داشتن عده معامله گر، سال های مدید گرفتار زبونی و اسارت تاریخی بودند، اما به محض آن که رهبری شجاع و فرماندهی با شهامت از میان شان پیدا کردند تمام توان آنها بسیج شد و بسرعت عقب ماندگی خود را جبران کردند و به اوج عزت و عظمت رسیدند که امیدوارم ملت ما نیز آن رهبر (خدمتگار) خود را بزودی بیابد
و اما خواننده محترم که تا اینجا با من آمده میخواهد بداند چگونه و چطور ممکن است به این مآمول موفق شد و نظر خودم چیست. در پاسخ باید عرض کنم که از نظر من شجاعت و شهامت مهمترین کلید پیروزی و اساسی ترین پایه سربلندی و عظمت انسان ها و جریان های سیاسی محسوب می شود. شجاعت و شهامت، نه تنها در میدان جنگ، بلکه در عرصه های سیاست و اجتماع و حتی در مباحث علمی، نیز ایفاگر یک نقش کلیدی است. به گونۀ نمونه می خواهم خاطره ای را بیان کنم.  

در سال 2005 با یکی از هم مسلکانم پیش استاد در هوتل زنبق رفته بودم. آن روزها دفتر استاد دیگر حتا شلوغی و رفت و آمد دوره رهبری تنظیمی شان را نداشت. کرزی سوار بر اسپ مراد شجاعانه چهار میخه میراند. از ۳۴ ولایت ۳۰ والی را بشمول بدخشان (منشی مجید) از قوم خود مقرر کرده بود و از ۳۴ ولایت به استثنای قوماندان امنیه پنجشیر جلال آباد و دایکندی از ۳۱ ولایت از قومش بود قانون اساسی را به دلخواه خود ترتیب کرده بود همه جا از سفارت تا ریاست بوی فاشیزم قبیله می آمد. میخواستم با کمال ادب اوضاع جاری را از استاد بپرسم که تیلفون دستی اش زنگ زد او به سخن زدن مصروف شد از خلای صحبت ها فهمیدم معاون اول کرزی که داماد استاد است کسی را در نبود کرزی شهر دار مقرر کرده و کرزی آنرا نپذیرفته است. حیران به این ملی سرخکی بودن معاون شدم اما نه من و نه دوستم چیزی از استاد در این مورد پرسیدیم. فقط از شجاعت کرزی در حکومت داری و نگرانی بعضی دوستان که در خارج زندگی میکنند از اوضاع کشور بطور تلویحی یاد آوری کردم و بس اما در رفتار آرام و سخنان شمردهء استاد شهید نوعی آرامش و خونسردی عجیبی وجود داشت و پس از آن تیلفون هم نفرت و خشمی در چهره اش دیده نمی شد. از آن محتوای دلشکن به نرمی و بی خروش سخن میگفت؛ آن سان که گوئی هیچ اتفاقی نیافتاده است و همیشه فرصت برای آغاز دیگری هست. او خیلی شجاع بود گرچه از نگاهش و در وجودش غمنامهء نسلی را دیدم که از میان همهء دلشادی های عالم به شکفتن لبخندی در لحظاتی از زندگی دردناک خویش بسنده کرده بود. از خود بار ها پرسیدم چرا چنین است؟ بعد ها سوالم حل شد. فهمیدم آن پیرمرد خردمند میفهمید مردم آگاه شده اند و این مقاومت ریشه و هسته گرفته است یک کتله بی ریشه و بی هسته نمیتواند جلو این مقاومت را بگیرد.
شاید آن پیر مرد میفهمید شجاعت فاشیزم کودکانه است زیرا کودک هرگز نمی داند که مخاطرات پیرامونش کدامند. حتا با مار همبازی میگردد و هیچ ترس هم ندارد. چون هنوز نیشی را تجربه نکرده است و سابقه زهری را نمی شناسد و آگاهی بر آن ندارد. پس این کودک اندر بازی با گزندگان، از من و شما شجاع تر معلوم میشود و اما این شجاعت از سر تعقل نیست، این شجاعت از سر حماقت است و چنین شجاعتی قابل تحسین نیست.

بلی همتبار!
برای گرفتن اقتدار از دست رفته ات بدون ترس وارد عمل شو! آیات قرآن مجید، اهمیت شجاعت و شهامت و نقش این فضیلت اخلاقی در سرنوشت معنوی و مادی انسان ها را روشن ساخته و همزمان با آن آثار سوء ترس و جبن را بر همگان آشکار و برملا می کند. دیگر مصلحت اندیشی ناشی از ترس و پنهان شدن درپشت این و آن؛ تساهل و تسامح معنی ندارد. من هم تبارانم را تشویق به خشونت نمیکنم بلکه میگویم نکته مقابل مصلحت اندیشی و تساهل و تسامح، صلابت اندیشوی و مقاومت فرهنگی - تباری میباشد نه خشونت. تساهل و تسامح در جریانات فرهنگی و در جوامع فرهنگی از ریشه محکوم است! از نظر من این نظریه که مصلحت اندیشان همیشه افرادی عقل گرا هستند از پایه بی اساس است! بر عکس گاهی مصلحت اندیشان از عدم تعقل؛ ترس و جبن؛ خیرات آنی را به لذت شرب مدام ترجیح می دهند. دو دیگر اینکه آنها از درون جامعه از قدرت مردم آگاهی درستی ندارند و چشم امید به خارجیها میدوزند تا ملت خودشان.

نکته اخیر این که از کلانکاران همتبارم خواهش میکنم تا تخته های پرواکراست خود را فراموش کنند و زاویه دید شان را از حاده به منفرجه تبدیل نمایند.

گرفته شده ازتارنمای کانون پاسداران فرهنگ تاجیک